تبليغاتX
موفقیت و خوشبختی

موفقیت و خوشبختی

؟؟؟راز موفقیت و خوشبختی در چیست؟؟؟

جشنواره وبلاگ نويسي

اولین جشنواره راز 

انتخاب برترین وبلاگ: روانشناسی، موفقیت 

  و عارفانه

 

اختتامیه جشنواره در مصلای تهران مکان برگزاری نمایشگاه مطبوعات با حضور جناب آقای دکتر مرتضی احمدی منش میباشد.به نفرات اول تا سوم جوایز نفیسی از سوی مجله راه موفقیت اعطا خواهد شد.شما هم میتوانید حداکثر تا ۳۰ آبان وبلاگ خود را در نظر سنجی ثبت کنید.برای ثبت نام وبلاگ خود را در قسمت نظر سنجی وبلاگ قرار دهید.

http://mrahm.persianblog.ir/post/2/:آدرس

دوستان در صورت تمایل میتوانند به آدرس سایت مذکور رفته و از بین شرکت کنندگان ؛ به وبلاگ مورد نظر خود ؛ رای دهند .

شما با راي دادن خودتون به اين وبلاگ كمك بزرگي به اين وبلاگ كرده ايد


قربون همتون برم

 

                    سپاسگزار م - یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:45  توسط successfull  | 

گفتگوي ميان گل و خدا



یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همین‌جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
 نه همین که گفتم
 گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود
ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام
خدایا من و همین‌جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان می‌چرخید
گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا 
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه‌ام
حتما اینجا جای منه
خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود
عاشق‌تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می‌خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه‌ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می‌کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد
داره گل رو نگاه می‌کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی
گل گفت‌:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه
آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست
اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا
تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد
اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن
حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.
(برگرفته از سايتmmg.blogfa)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:53  توسط successfull  | 

مادر

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست!
 به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد
تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی
 
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی
 
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد
تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید
تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره
تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی
ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد11وقتی که
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره ابراز محبت کنه
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
وقتی 16 ساله بودی اون بهت رانندگی یاد  داد و گفت که چطور ماشینش رو برونی
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی
وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و سائلت رو هم حمل کرد
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی به اصطلاح، بچه مامانی
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد
تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد.
 اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی...
و اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:7  توسط successfull  | 

خودشناسی2

سلام دوستای عزیز

شرمنده به خاطر غیبت طولانی . آخه من یه چند روزی مسافرت بودم تازه اومدم.از اونهایی هم که با

نظراتشون باعث دلگرمی من شدن صمیمانه متشکرم.امروز براتون چند تا تست خودشناسی باحال

گذاشتم که بر گرفته از سایت مجله راه زندگی هستش. امید وارم خوشتون بیاد...

 

 آيا شما به راحتي دوست پيدا مي كنيد؟

آيا فردي‌ برون‌ گرا، سرزنده‌، شاد و بانشاط هستيد؟

آيا فردي‌ خوش‌ بين‌ هستيد؟

آيا فردي‌ وسواسي‌ هستيد؟

آيا فردي‌ هنرشناس‌ و اهل‌ هنر هستيد؟

آيا فردي‌ كاري‌ و سخت‌ كوش‌ هستيد؟

آيا فردي‌ جسور هستيد؟

آيا فردي‌ معاشرتي‌ و خونگرم‌ هستيد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:28  توسط successfull  | 

شادترین مردم

    شادترین افراد لزوما بهترین چیزها را ندارند انها فقط از آنچه توی راهشان هست بهترین استفاده رامی برند .

در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج می بریم که اغلب آنها هیچگاه اتفاق نمی افتند .


 

 

مشکلی که با پول حل شود مشکل نیست بلکه هزینه است .

رمز شکست و ناکامی در راضی نگهداشتن همگان است .

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد من بیاندیشم می توانم همه چیز را در یک روز بدست بیاورم .

پشیمانی از کارهایی که انجام داده ایم با مرور زمان کم می شود اما برای کارهایی که انجام نداده ایم همیشگی است .

آموخته ام که فرصتها هرگز از بین نمی روند بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .

همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند اما تمام شادی و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم .

اگر قبل از هر کاری انگشت خود را آهسته به پیشانی خود بزنید مجبور نخواهید شد در پایان کار محکم بر فرق خود بکوبید .


بگذارید که لبخند در قلب تان بارور شود و از دریچه چشمهایتان به دنیا بتابد . مانند لبخند های دوستانه؛ شفا بخش و سپاس گذار باشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط successfull  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت ..............

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت :

كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود

داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان

ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من

آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل

آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط successfull  | 

چگونه ظاهری ایده آل داشته باشیم؟(این پست مربوط به پسرها می شود)

سلام دوستای عزیزم

این مطلب مخصوص پسرهاست و برای کسایی که نمی دونن با یه خانم محترم چه طوری و با چه

ظاهری برخورد داشته باشن.

ممکنه بعضیا بگن آخه تو وبلاگت چه ربطی به این حرفا داره هر کسی را بهر کاری ساختند به تو چه که

میای این اراجیف رو تو وبت می نویسی. 

ولی من یه بخش تو وبلاگ گذاشتم به اسم بخش(خودمونی) که هر چی دلم بخواد توش می نویسم.

از کسایی هم که ناراحت شدند از ته دل معذرت می خوام

شما هم که این مطلبو می خونید نظرتونو بگید البته بعد نیست خانوما هم نظرشون رو در مورد صحت

مطالب اعلام کنن

بقیه ی مطلب تو ادامه ی مطلبه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط successfull  | 

تست خودشناسی

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتی  داريد؟

 تصویر 1                                              تصویر 2

 

3                                                        4 

 

5                                                        6 

 

7                                                        8 

 

9

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:43  توسط successfull  | 

زندگی

    کاش می دانستی...


    زندگی با  همه  ی  وسعت خویش                                          محفل ساکت غم خوردن نیست

 
                            حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست 

                                                                         اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست

     زندگی خوردن و خوابیدن نیست


     زندگی حس جاری شدن است

                                                                                  زندگی کوشش و راهی شدن است
 
                           از تماشاگر آغاز حیات



 تا به جایی که خدا می داند...

  

                         

     تفکر بزرگترین عبادتی است که برای آشکار شدن حقایق مخفی به جای می آوریم.                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط successfull  | 

قطار زندگی در حرکت است...

    قطار به ایستگاه می رسد . مسافران فقط چند دقیقه مهلت دارند تا به کارهایشان برسند . غذا ، نظافت ، نماز و...  و سپس دوباره به کوپه های خود باز می گردند . برخی نیز از این فرصت کوتاه استفاده نمی کنند و یا اگر هم به بیرون قطار بروند ، آنقدر دیر کارهایشان را انجام می دهند که از قطار جا می مانند و سپس ، پس از حرکت قطار پشیمان می شوند ، هر چند که پشیمانی سودی ندارد.

عمر انسان ها  نیز مانند قطار سریع السیری است که به سرعت در گذر است و این دنیا نیز به منزله ی ایستگاه و انسان ها نیز مسافران منتظر در ایستگاه قطار هستند.

فرصت همه ی مسافران ایستگاه نیز کوتاه است و باید هر چه سریع تر برای یک سفر طولانی که در پیش رو دارند ، توشه ای فراهم آورند و هر چه این پوشه پربار تر باشد ، پشیمانی کمتری به بار خواهد آمد.

قطار زندگی تان در حرکت است مراقب باشید و از فرصتها استفاده کنید و مواظب تباه شدن عمر و استعدادتان باشید.



انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:42  توسط successfull  | 

مثبت اندیش ، بی غم نیست

هر چیزی به جای خودش . گریه هم خیلی قشنگه . اصلا با گریه مخالف نیستم . گریه هم تولید آرامش می کنه و یکی از راه های تخلیه ی هیجانه ، متأسفانه با اینکه بعضی مشکلات وجود داره اما راه برخورد درست با اون ها این نیست که ما هم احساس بدبختی کنیم و خودمون رو محکوم کنیم که باید همش غصه بخوریم . اون طوری ما هم ناکارآمد می شیم اما می تونیم با کمک روحیه ی مثبت خیلی بیشتر به جامعه کمک کنیم . می تونیم یک روزنه خیلی کوچک تو دل یه نفر باز کنیم . وقتی ذهن سرحال داشته باشیم خیلی بیشتر می تونیم راه های بهتری برای کمک به اونها پیدا کنیم و اشتباه ترین فکر اینه که بگیم : مثبت اندیش کسیه که چشمهاشو بروی واقعیت تلخ می بنده و فقط دنبال خوشیه ! نه مثبت اندیش کسیه که واقعیات رو می بینه تلخیه اونها رو حس می کنه اما از احساس درماندگی جلوگیری می کنه! به اصطلاح از یک معنا درمانی استفاده می کنه . دکتر فرانکل در مبحث لوگوتراپی می گه :"رنج وقتی معنا یافت معنایی چون گذشت و فداکاری دیگر آزار دهنده نیست."موفقیت در انتظاره توئه...


مثبت اندیشی





‌‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط successfull  | 

24 ساعت قبل از پایان دنیا

سلام دوستان عزیز

اگه قرار باشه ظرف ۲۴ ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن ، تالار های گفت و گو و ای میل ها

اشغال میشه . پر میشه از :"از اینکه رنجوندمت ، پشیمونم ، منو ببخش ، تو رو عاشقانه می پرستم. 

مراقب خودت باش..."

همیشه عاشقت بودم ، ولی هیچ وقت بهت نگفتم و... اما واقعیت این است که ما از زمان پایان جهان 

بی خبریم ، پس بیایید به این فکر کنیم که شاید دیگر فردایی نباشد و عشق و محبت را به آن که

دوستش داریم تقدیم کنیم.

نظرتون چیه؟

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:0  توسط successfull  |